چند سال پیش یه کتاب داستان که برای کودک و نوجوان بود خوندم که عنوان دقیق و نویسنده رو یادم نمیاد ولی
مترسک داشت و داستان از این قرار بود:یه کشاورز پیری بود تو یه روستا یه پسر داشت. پسره یه روز به پدرش گفت که تو روستا نمی مونه و می خواد بره تو شهر زندگی کنه. پیرمرد هر چه اصرار کرد هر چه وعده وعید داد فایده ای نداشت پسر رفت و پیرمرد تنها و دلشکسته شد.پیرمرد شروع کرد به ساختن یک مترسک. مترسک رو وسط مزرعه گذاشت هر روز که می گذشت توجه پیرمرد به مترسک بیشتر می شد. پاییز که شد وقتی پیرمرد دید هوا سرد شده، یه کتی داشت که اونو می خواست بده به پسرش ولی آورد تن مترسک کرد. چند روز بعد یه کلاه داشت که اورد و گذاشت سر مترسک. خلاصه پیرمرد تمام چیزایی که آرزو داشت به پسرش بده به مترسک بخشیده بود تا اینکه زمان گذشت و پسر که از زندگی در شهر ناتوان و خسته شده بود پیش پدرش باز گشت. روزای اول پیرمرد با پسرش سرسنگین بود ولی چند وقت که گذشت پیر مرد یه روز رفت سراغ مترسک و کلاه رو ازش پس گرفت و داد به پسرش. چند روز دیگه رفت سراغ مترسک کت رو هم از تن مترسک در اورد و به پسرش داد. خلاصه پیرمرد تمام چیزایی که یه روزی به مترسک داده بود رو ازش پس گرفت و بخشید به پسرش. و مثل تمام داستانهای کودک و نوجوان پدر و پسر خوش و خرم در کنار هم زندگی کردند.شاید یه جایی یه کسی رو از دست بدیم ولی می تونیم به تمام آرزوهایی که تو سرمون بود و براش داشتیم با یکی دیگه بهش برسیم. درسته سخته ولی به مرور زمان امکان پذیر هست. زندگی ادامه دارد.
دفتریادداشت...
ما را در سایت دفتریادداشت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 104
تاريخ: دوشنبه
25 بهمن
1400 ساعت: 2:07